گاهی بعضی خاطره ها یادش به خیر ندارند . آه می کشی از ته دل و جگرت می سوزد مثل پرپر شدن عزیزی یا لمس جای خالی کسی که دوستش داری . اما هر چه هست یادش به خیر ندارد...
وقتی بر فرش مسجد کوی دانشگاه راه می رفتم و کف پایم از شیشه های خرد شده می خراشید و با خون ماسیده بر تار و پودش نمناک می شد , یا گلویی که از حجم دود گاز اشک آور می سوخت و قلبی که خودش را به دیوار سینه می کوبید یا خشمی که فریادی می شد از ته دل , یا بغضی که می ترکید از دیدن اتاق دانشجویی که در ندارد , حرمت ندارد , دلت می سوخت از آنهمه درد , آنهمه خون , آن همه بی کسی ...
تیرماه هفتاد و هشت را می گویم , یادت هست ؟
می دانم یادت هست اما بی گمان یادش به خیر ندارد.
نسل من نشکست , نمی شکند. بر زمین نیفتاد , نمی افتد . نسل من سکوت نکرد و نمی کند .
نسل من علی وار فریادی شد بر پیکر استبداد . نسل من ایستاده می میرد.
نسلی که ایستاده می میرد همیشه زنده است : مردی که زنده است یادش به خیر ندارد...

خواهر شهیدم ندا جان ! دو شب است که چشمهایت نمی گذارند که بخوابم . چشمهایت در لحظه ی آخر به کجا خیره شد ؟
ندا جان , خواهرم ! دو شب است بوی خوبی توی دماغم می پیچد و از خواب بیدارم می کند اما بیدار که می شوم احساس می کنم تنم غرق خون شده است . از ترس می پرم و چراغ را روشن می کنم . نه ... اشتباه کرده ام . تنم خیس عرق شده است .
وقتی که دیدمت خیلی خجالت کشیدم . راستش را بخواهی گریه هم کردم . بگذار راستش را بگویم , احساس حقارت هم کردم در مقابل اینهمه مردانگیت .
دستم به نوشتن نمی رود . بغض دارم خواهر جان . این روزها همه اش بغضم می گیرد .
دردت به جان برادر . آنها که تو را آشوبگر خواندند و بر پیکر نحیفت تاختند نان قدرت را در خون تو می زنند و سگان درنده شان را سیر می کنند .
بمیرم برای تن ظریفت که طعمه کفتاران حقیر دنیا پرست شد .
خواهر شهیدم ! ایمان دارم که خون پاکت دامان ناپاکان و دریوزگان حقیر قدرت را در همین دنیا می گیرد .
ندا جان ! امروز تو رهبر همه آزادی خواهان جهانی . رهبر تمام انسانهایی که برای رهایی از چنگال دروغ و دغل تا پای جان می ایستند .
رهبر ایرانیان آزادی خواه دختر بیست و پنج ساله ایست که برای آرمانی مقدس پیکر پاک و نحیفش طعمه ی درندگان پست قدرت پرست شد ...
سلام خاک کهنسال سرزمین من .
می خواهم کمی با تو سخن بگویم . می دانم که اینروزها حال و حوصله ای برایت نمانده است . می دانم که این روزها مرتب دچار نوستالژی می شوی و بغض راه گلویت را می بندد . اما بگذار با تو سخن بگویم .
مرا خوب می شناسی . من همانم که با دویدن های بسیارم خواب و آرامش را از چشمانت ربوده بودم در کودکی . چه تحملی داشتی !
من همانم که در شبهای پر تب و هذیان , سر در آغوش تو فرو برده ام و در روزهای پر درد زندگیم پیشانی بر تو نهادم تا نشانی از خدایم بدهی . و تو چه مهربانانه مرا می پذیرفتی .
این روزها سخت دلتنگت شده ام .
این روزها هر کجا تصویر مادری را می بینم که بر مزار فرزندش مویه می کند به یاد تو می افتم .
می دانم که بیگانه ها به باغ خانه ات هجوم آورده اند . می دانم که با تبر به جنگ درختانت آمده اند . می دانم که با داس به یاس های خانه ات تاخته اند . می دانم ...
آنها که زبان تبر را برگزیده اند خاک تو را پر گهر نمی خواهند . آنان که سبزینه های باغت را خس و خاشاک خوانده اند عزتت را برنمی تابند . می دانم ...
خاک صبور من !
چه روزهایی که زیر پوتین صدامیان بر خود لرزیدی . نه از بیم خود که از اندیشه خون فرزندانت .
چه شب ها که جز صدای سم اسبان استبدادیان صدایی نشنیدی و با ناله های خاموش مادران در دل گریستی .
خاک دردمند من !
بگذار خار و خاشاک بنامندمان . بگذار اسب کژاندیشی را تا هرکجا که می خواهند برانند . بگذار بتازند و بتارانند که آنچه پیروز است دستهای خالی و دلهای پر درد است , نه مغزهای خالی و خشاب های پر .
خاک داغدیده ی من !
می دانم که استوار می مانی و باور دارم که نمی شکنی و تیغ کینه تو را چند پاره نخواهد کرد .
مردانی که بر خاکت افتاده اند با خون خود بارورت خواهند کرد تا سبزتر از همیشه بمانی .
ما سبزینه های باغت پاسدار حرمت توییم و وامدار خون سروهای بر خاک افتاده ات و ایمان داریم که کودکانی سبز در فردایی روشن تر بر خاکت می دوند , می رقصند و خوابت را از خنده های کودکانه شان سرشار می کنند .
این روزها ایران من یکپارچه مقاومت است .
روزهای سختی ست . هر خبری که می رسد چهار ستون تن آدم را میلرزاند . خبر کوی دانشگاه تهران و شیراز , کشته شدن ده نفر , دستگیری های گسترده و ...
محمدعلی ابطحی هم دستگیر شد . شاید تنها خبری که غافلگیرم نکرد همین خبر بود . مدتها بود که منتظر شنیدن این خبر بودم . دیروز برای آقای خاتمی نامه ای نوشتم . شاید تنها کاری بود که می توانست آرامم کند .
امروز در یوتیوب فیلم جالبی دیدم : سربازی که بعد از حمله به مردم و کتک زدن زن و دختر و پیر و جوان , توسط مردم دستگیر می شود اما تعدادی از جوانان از او در مقابل بقیه محافظت می کنند و به او آب می دهند و نمی گذارند که دست مردم به خون او آغشته شود . حقیقتا گریستم . یاد دوران کوی دانشگاه افتادم . از این صحنه ها در جریان حوادث کوی دانشگاه زیاد دیدیم . خدایا تو خود شاهد باش و قضاوت کن که جواب این مردم را با مشت و لگد و زنجیر و گلوله می دهند .
این چند روز ایرانیان مقیم خارج از کشور هم با هم نسلان خود در ایران یکصدا شده اند و فریاد هیهات من الذله ایرانیان تمام دنیا را فرا گرفته . شاید برای اولین بار است که اتحادی اینچنین بین دانشجویان خارج از کشور و داخل ایران بوجود آمده است . اینجا همه با جوانان هم نسل خود در داخل کشور فریاد می زنند , سکوت می کنند , می خندند , می گریند , نفس می کشند و با هر گلوله می میرند ...
روزهای نگران کننده ای ست اما هیچ ملتی از ایستادگی در مقابل جور و استبداد و پافشاری بر آرمانهای خود متضرر نمی شود . روزی که مردم ایران با اتحاد و یکدلی و الطاف الهی به خواسته های برحق و مترقی خود جامع عمل بپوشانند خودکامگان و استبدادیان در پیشگاه ملت باید پاسخگوی جنایات ددمنشانه ی خود باشند , همانهایی که سیل خروشان جوانان این مرز و بوم را خس و خاشاک می نامند ...
آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم ...
محسن نامجو در یادداشتی که به صورت اختصاصی برای روزنامه «کلمه سبز» نوشته است، از نامزدی میرحسین موسوی در انتخابات ریاست جمهوری دفاع کرد و وی را تنها نجات دهنده کشور از شرایط کنونی دانست
به گزارش کلمه، متن این یادداشت به شرح زیر است:
ايـن روزهـا اخـبـار انـتـخـابـات ريـاسـت جـمـهـوري در صـدر خبرها و تـحـلـيلهاي اكثر سايتهاي فارسي زبان قرارگرفته است ومقالات واظـهـارات شـخـصـيـتهـاي سـيـاسي - علمي وفرهنگي كشور در خـصـوص اهميت اين انتخابات و لزوم شركت جستن در آن، موجب ورود ايـن اخبار واظهارات به عرصه مكالمات و مراودات خصوصي و دوستانه شده است.
مـن بـهرغم اين كه خود را در امر سياست ذيصلاح نميدانم وهيچ كـوشـش و عـزمـي بـراي واردشـدن بـه فـعـالـيـتهـاي سياسي ندارم ومعتقدم كه بايد كار قيصر را به قيصر واگذاشت، با وجود اين نظر به اهـمـيـت ايـن دوره از انـتـخـابـات ريـاسـت جـمـهـوري وتـحـت تاثير شوروهيجاني كه اين انتخابات در بين دوستان ايراني ساكن اروپا به وجـود آورده اسـت، مـيخـواهـم نـكـاتـي را با دوستان عزيز در ميان گذارم:
1 - يـك نـگـاه اجـمالي به سياستها و تصميمها و نتايج حاصل از اين تصميمات، طي 4 سال گذشته درعرصه فرهنگ وهنر، و مقايسه آن با دوران اصلاحات مبين اين امر است كه تنگنظريها وكوتاه بودن مـعـيـارهـاي سـنـجـش وتـجديد فعاليتهاي هنري وفرهنگي، مانع اصلي بروز نوآوري وتحول وخلاقيت در عرصه هنر بوده است نتيجه منطقي اين مقايسه آن است كه زندگي، آينده وخلاقيت اهالي هنر مـتاثر از سياستها وتصميمهاي دولتمردان عرصه فرهنگ است و ادامـه ايـن سـيـاسـتهـا موجب خواهد شد كه هنروفرهنگ مظلو م و بـيپنـاه مـا بـه نيستـي بپيـونـدد. بنـابـرايـن ضـرورت دارد كـه سكـان مديريت فرهنگ وهنر كشور به دست اهل فرهنگ سپرده شود .
ايـن انتخابات امكان و فرصتي براي شروع اين دگرگوني است و بايد كه اين فرصت راغنيمت بشماريم.
هـمـه مـيدانـيـم كـه قـرار نـيست باتغييرمديريت كشور همه چيز به سـامـان شـود وتـمـام كـاسـتـيهـا و نـقـايص مرتفع گردد، اما حداقل مـيتـوان رونـد مـوجود را متوقف نمود . اين نوعي دفاع از حق حيات اهالي فرهنگ وهنر است
2 - يكي از گزينههاي پيشنهادي رسانههاي خارج از كشور و برخي از دوسـتـان " تـحـريـم انتخابات " است . اما در واقع اين، يك گزينه نيست . اين واگذاري حق انتخاب است و نتيجه آن جز استمرار وضع مـوجـود و بـيـگانهتر شدن اهالي هنر با مخاطبان خويش نيست . در تـحـريـم انـتـخابات هيچ اميدي ايجاد وهيچ هدفي محقق نميشود وحـاصـلـي جـز نـاامـيدي وتعميق باورهاي نهيليستي در بين جوانان نـدارد . مـن دلـم نـميخواهد از اين فرصت حتي اگر معادل"يك تنه هل دادن تريلي 20 تني"هم باشد، صرفنظر كنم .
3 - بـه اعـتـقـاد مـن هـر دو كـانـديـداي اصـلاحطـلـبـان يعني آقاي مـهـنـدسمـوسـوي و آقـاي مهدي كروبي، تواناييهاي بالقوه براي تـغـيـيـر واصـلاح كـشـور را دارنـد امـا با توجه به اينكه آقاي مهندس مـوسوي و همسرشان خانم دكتر زهرا رهنورد، خود از اهالي فرهنگ وهـنـر هستند وآثار هنري و سوابقشان درعرصه فرهنگ وهنر مبين گـرايشـات نـوانـديشانه وتحول خواهانه است، به همين دليل من به آقاي موسوي راي ميدهم .
4 - گـرچـه قيـاس عـرصـه هنـر با عرصه مديريت وسياست، قياسي مـعالفارق است وخلاقيت و نوآوري و فرآوري در عرصه هنر، مبيني بـراي وجـود هميـن تـواناييها در عرصه اقتصاد وسياست ومديريت نيسـت بـا وجـود ايـن مـن تصـور ميكنم كساني كه جهان را به شيوه هنـرمنـدان دريـافـت مـيكننـد وآن را با مولفهها ومعيارهاي زيبايي شـنــاســانــه مــيشـنـاسنـد، غـالبـا بـا جهـان و مـردم آن صـادقتـر و صميميترند و اين صداقت و صميميت، و اراده وكوشش براي زيباتر كـردن جهان و تحملپذيرتر كردن آن در نزد اهالي سياست كمياب است.
5 - مـن بـا ايـنـكـه در دوره نـخـست وزيري آقاي موسوي در ابتداي نوجواني بودم،اما تصوير روشني ازآن دوران در ذهن دارم.تصويري كـه هـمـراه با حس ثبات وامنيت وتعادل است.علاوه براين برداشت من از اظهارات چند ماهه اخير آقاي موسوي گوياي اين امر است كه ايـشـان شـخـصـيـتـي وطـنپـرسـت و ايران دوست هستند وفرهنگ وپـيشينه تاريخي اين سرزمين را محترم ميشمارند و عزم آن دارند كـه ايـران را به سمتي سوق دهند كه هر ايراني چه در وطن و چه در خارج از كشور، ايراني بودن را مايه مباهات بداند و به آن ببالد
مـوجباتي كه امروز باعث شده كه برخي از هموطنان، ايراني بودن را مـخـفـي نـگـاه دارنـد تـا از نگاه تخفيف آميز ديگران در امان بمانند، مرتفع گردد و با شنيدن نام ايران به جاي آن كه در درون خود تحقير شـويـم، چـشـمـانـمـان بـدرخـشد ولبخند بزنيم . براي آقاي موسوي آرزوي توفيق و پيروزي دارم.
دیشب نطق انتخاباتی رییس جمهور از سیمای ملی پخش شد , گرچه اطلاق عنوان ملی برای سیمای ایران جای تامل دارد .
محمود احمدی نژاد برخلاف انتظارات با چهره ای متفاوت بر صحنه ی تلویزیون ظاهر شد : رییس جمهوری آرام , متین و بدور از برخوردهای تند و صراحت کلام در بزغاله خواندن مخالفان خود !
نکات جالب توجهی در نطق دیشب ایشان بود گرچه هیچ چیز جدیدی هم دیده نمی شد اما تکرار مواضع قبلی در آستانه انتخابات رنگ و بویی دیگر داشت .
تحریک احساسات توده ی مردم و القای خودبزرگ بینی در صحنه ی جهانی و ادعاهای عجیب در مورد موضوعاتی نظیر اقتصاد و یا تولید علم – فراموش نکنیم که ایشان مدرک دکترا را کاغذ پاره ای بیش نمی داند – از نکات جالب سخنرانی ایشان بود که نقطه اوج آن مربوط به شادی سایر کشورها در پرتاب ماهواره امید و پخش شیرینی و تبریک گفتن مردم کشورهای دیگر پس از پرتاب ماهواره ی ایران بود .
نکته دیگر استفاده از کلمه ملت بجای " من " بود که بارها در کلام ایشان تکرار شد .
آیا واقعا بایستی تمام مشکلات , اشتباهات و رفتارهای نسنجیده 4 سال گذشته را به حساب ملت گذاشت ؟ اینکه بیشترین درآمد نفتی دولتهای پس از انقلاب مربوط به 4 سال ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد بود اما سهم مردم تنها چند گونی سیب زمینی از آن درآمد نفتی بود را باید به حساب ملت گذاشت ؟ اینکه ایشان بجای آوردن پول نفت بر سر سفره های مردم , با تورم بی سابقه نان را هم از سفره های ملت برچیدند را باید به حساب ملت گذاشت ؟
ایشان تورم 25 درصدی را در کجای حکومت امام زمان تعریف می کنند ؟
در نطق دیشب , ایشان حتی پا را فراتر گذاشته و ادعای مدیریت امام زمان بر جهان را میکند , لکن از فروپاشی اقتصادی دنیا ( دقت کنید که دنیا یعنی همه جهان به غیر از ایران ) صحبت می کند . آیا این تناقض در گفتار قابل توجیه است ؟
ایشان از صنعت فولاد و سیمان و پتروشیمی و شکوفایی طرح ها و پروژه های مربوطه سخن راندند . آیا شکوفایی این طرح ها ادامه ی اقدامات دولتهای قبلی نبوده است ؟ آیا این دستاوردها را باید تنها به حساب دولت احمدی نژاد گذاشت ؟
صحبت و سخن بسیار است اما در پایان فقط یک سوال باقی می ماند :
به فرض حقیقت داشتن پخش شیرینی در سایر کشورها بخاطر موفقیت ایران در پرتاب ماهواره امید , آیا نباید آنرا به حساب پیشرفت کشورهای دیگر در مقوله هایی نظیر دموکراسی گذاشت؟ برای مثال مراسم یادبود کشته شدگان حوادث یازدهم سپتامبر در میدان محسنی در دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی را یادآوری می کنم که با خشونت نیروی انتظامی و دستگیری شرکت کنندگان خاتمه یافت .

چند وقت پیش بنا به دلایلی در کشور مالزی بودم : یک کشور نسبتا مدرن با پس زمینه اسلامی .
علاوه بر زیبایی طبیعی و آب و هوای بینظیر و مهندسی شهری قابل توجه , یکی از مواردی که نظر هر توریست , دانشجو یا ایرانی مقیم در آن کشور را به خود جلب می کند محبوبیت عجیب محمود احمدی نژاد در بین مردم عادی آن کشور است .
یکی از عادت های رانندگان تاکسی مالزی این است که در بدو سوار شدن اولین سوالی که از شما می پرسند در مورد ملیت شماست و به محض شنیدن اسم ایران ناخودآگاه به یاد محمود احمدی نژاد می افتند .
موضع گیری های ماجراجویانه او در قبال مسائل بین المللی و بالاخص در رابطه با آمریکا مهمترین دلیل محبوبیت احمدی نژاد در بین مردم آن کشور است . در ابتدا این موضوع برایم جالب و گاهی سوال برانگیز بود اما نکته قابل توجه این است که وقتی از آنها سوال می کردم که آیا دوست داشتید محمود احمدی نژاد رییس جمهور شما بود یا اینکه رفتار رییس جمهور شما هم مانند احمدی نژاد ما بود , از همه آنها یک جواب شنیده می شد : هرگز !
نکته ظریفی که در جواب منفی مردم آن کشور نهفته است این است که تمام تحریم ها , انزواها و هزینه های این رفتار ماجراجویانه , گستاخانه و کارشناسی نشده آقای رییس جمهور برای شما و لذت تماشای این دعوا برای ما .
رفتارشان مانند آدم هایی است که برای تفریح حاضرند ساعتها در پیاده رو بایستند و دعوای دو راننده ی ماجراجویی که بر اثر رانندگی دیوانه وار با هم تصادف کرده اند را تماشا کنند . حال آنکه هزینه های گزاف این رانندگی دیوانه وار در محیط بین المللی را مردم کشور ما باید بپردازند.
به قول محسن مخملباف : " لطفا در انتخابات شرکت کنين و به کسي که فکر ميکنين حتي يک کمي بهتره راي بدين و نذارين ماشين مملکت به دست يک رانندهاي که ناشيه و تجربه نداره و قوانين رو رعايت نميکنه بيفته و زندگي من و شما و70 ميليون ايروني ديگه رو به خطر بندازه "

دیروز مراسم بزرگداشت دوم خرداد با همت ستاد اصلاح طلبان حامی مهندس موسوی در ورزشگاه 12 هزار نفری آزادی برگزار شد .
شاید برای نسل ما که هویت خود را در مبارزات و فعالیتهای منتهی به دوم خرداد 76 بازیافته بود تصور تکرار شور و هیجان آن روزها کمی مشکل به نظر می رسید اما کاریزمای شخصیت سید محمد خاتمی دلیل محکمی بود که نتوان در مقابل وسوسه حضور در مراسم بزرگداشت آن حماسه جاوید مقاومت نمود .
حضور خیل عظیم نسل دانشجوی این روزها در مراسم , نوید تکرار همان روزهای پر از شور و نشاط را می داد .
خاتمی همان خاتمی بود و ما بغض های فرو خفته خود را در فریادها و تشویق های دانشجویان و جوانان می ترکاندیم .
نگاه پر از اشتیاق شرکت کنندگان و هم نوایی دانشجویان و جوانان در تشویق چهره هایی چون امیر کبیر , ستارخان , باقرخان , مدرس , مصدق , بازرگان , شریعتی , طالقانی , خاتمی و بالاخره میر حسین موسوی تنها و تنها یک معنی داشت : ما تغییر می خواهیم و جز اصلاحات از درون به چیزی معتقد نیستیم .
" ما اینجاییم چون از دروغ بیزاریم . ما اینجاییم چون از فریب و گداپروری بیزاریم . ما اینجاییم چون از تحقیر بیزاریم . ما اینجاییم چون از آمار نادرست و تحریف بیزاریم . ما اینجاییم چون انزوای جهانی و تحریم را برکت نمی دانیم . ما اینجاییم چون می خواهیم یکبار دیگر مانند 12 سال پیش در هر کجای دنیا با افتخار از ملت و ملیت خود سخن بگوییم .
آمده ایم تا شور انتخابات را با شعور انتخاب درآمیزیم و هدایت کشتی اصلاحات را به دست سکانداری با کفایت بسپاریم تا آبروی رفته مان را بازپس آورد . "
هر چند که بیست سال دیر آمده است
در بیشه انتخاب , شیر آمده است
گر سید ما رفت برون از صحنه
برخیز هموطن که " میر " آمده است

وقتی شروع میکرد دیگه دست بر نمی داشت . می ایستاد و اینقدر جواب می داد تا هوای خونه پر بشه از فحش و بوی خون دهنش و غذای سوخته که مامان همیشه یادش می رفت زیرش رو خاموش کنه , اون هم توی اون جنجال .
بابا همیشه می گفت دوستش دارم پدر سگ رو . اما تا خوردش نکنی گوش به فرمونت نمی شه .
راستی راستی هم گوش به فرمون کسی نمی شد . نه اینکه آدم قلدری باشه ها... نه ! اما منطق خودش رو داشت , همون منطقی که ما هیچ وقت ازش سر در نیاوردیم .
نصفه شبها وقتی از رد کمربند , کمر و پاهاش کبود می شد قایمکی می خزیدم تو اتاقش و دوباره می دیدمش که با یه لبخند موزیانه نشسته جلوی آیینه و داره جای کمربند ها رو میشمره . می گفت اینبار دو تا کمتر زده , نیگا کن ...
ولی من هر وقت می شمردم 13 تا بود .
بعد دوباره همون صدای پای عجیب رو از پشت در اتاقش می شنیدم که دارن دور می شن . اون اوایل وقتی نصفه شبا صدای پا رو می شنیدم , اون هم پشت در اتاق اون که همه چیزش عجیب بود می ترسیدم . اما این اواخر یقین داشتم که این صدای پای باباست . اما این صدا صلابت صدای پای بابا رو نداشت . انگار که صاحب این پاها داشتن گریه می کردن . حتمی شونه هاش هم داشتن می لرزیدن .
یادمه فقط یه بار لرزیدن شونه های بابا رو دیده بودم . اون روزی که بعد از 15 سال خبر دار شده بود که غلام سکته نکرده . اعدام شده .
از غلام چیز زیادی یادم نمونده بود جز یه آدم شوخ و دلقک که تو عروسی فریده , دنیا رو روی سرش گذاشته بود . یادمه ما بچه ها رو خیلی می خندوند . حتی یادمه با بقیه ی بچه ها سر تیکه های عجیب و لزجی که توی کیک عروسی بود کلی بحث کردیم . آخر سر هممون قبول کردیم که اینا تیکه های کوچیک سیب زمینی پخته ست .
اون روز از پشت پنجره آشپزخونه شونه های بابا رو دیدم که زیر درخت گیلاس توی حیاط داشتن می لرزیدن . مامان می گفت بابا داره رشته های موی سفیدی که ریخته روی شونه کتش رو می تکونه . اون روز مطمئن بودم که اونا تیکه های کوچیک موز بودن .
بازم شمردم . 13 تا بود
بعد روی تختش دراز می کشید و سقف و نگاه می کرد و چشماش که خیس می شد می گفت دیگه می خوام بخوابم . من می دونستم که این یعنی برو , می خوام تنها باشم .
می دونستم که نمی خوابه . خیلی کم می خوابید . یه وقتایی از توی اتاقش صدای چیزی شبیه صدای جر خوردن کاغذ میومد . باز می فهمیدم که یه چیزایی نوشته و بعش پاره ش کرده .
.
.
.
.
.
وقتی روی تخت می بردنش که عملش کنن برای اولین بار بود که اون حالت عجیب رو تو چشماش دیدم . و آخرین بار هم .
دستای دکتر رو توی دستاش گرفته بود و من که رد نگاهش رو دنبال کردم رسیدم به چشمای دکتر که خیس بودن .
دکتر بهش گفت نترس , خوب می شی . دستای دکتر رو که ول کرد تونستم لرزش دستهاش رو ببینم .
لبهاش بسته بود اما من شنیدم که گفت نیومدم درمون بشم , اومدم سبک بشم .
صدای قدمهای دکتر رو می شنیدم که داشت دور می شد . اما این صدای پا صلابت صدای پای مردونه روی سنگفرش بیمارستان رو نداشت. انگار که صاحب این پاها داشتن گریه می کردن . حتمی شونه هاش هم داشتن می لرزیدن .
صدای قدمها رو شمردم: 13 تا بود .
یه وقتایی یه چیزایی می گفت که سر در نمی اوردم . هنوزم که فکر می کنم می بینم یه چیزایی از حرفاش رو نمی فهمم . یه بار که رو موج شکن های ساحل نوشهر نشسته بودیم می گفت که اگه تو دریا بودی و بدنت خسته بود و عضله هات درد گرفته بود و تو دلت پر شده بود از دلهره که به ساحل برسی یا دست کم یه تیکه چوب پیدا کنی که بتونی بهش چنگ بندازی خدا رو شکر کن که هنوز زنده ای . اما اگه تو دریا هیچ کدوم از این دلهره ها رو نداشتی حتم داشته باش که تو دریا غرق شدی . می گفت دنیا هم مثل همین دریا می مونه . اگه یه روزی از خواب بیدار شدی و دیدی نگران هیچ چیزی نیستی و هیچ دلهره ای نداری بدون که تو گند دنیا فرو رفتی . بعدش می گفت خوشحال باید باشن آدمایی که هنوز یه دل پر درد و یه روح عاصی دارن .
.
.
.
.
مامان هر وقت صدای قلب اون رو از توی سینه پسر اون خانواده که هر هفته میومدن خونمون می شنید چشماش قرمز می شدن . بعد از رفتن اونا چین های صورت مامان رو می شمردم ....
.
.
.
.
بابا کاغذ ها رو که مینداخت تو منقل آتیش شونه هاش داشتن می لرزیدن . مامان می گفت بابا داره خاکستر اون کاغذ سوخته ها رو از رو شونه ی کتش می تکونه .
همون روزی که به بابا خبر دادن که اون سبک شد . همون روزی که اون پرنده پشت پنجره اتاق بابا لونه گذاشت .

مثل اون دوچرخه ای بود که هممون یا توی بچگی خوابش رو دیده بودیم یا توی قصه ها شنیده بودیم . مثل آرزویی بود که وقت دیدن شهاب توی رختخواب , کنار پارچ پر از آب و یخ توی شبهای گرم تابستون روی پشت بوم پر از ستاره تند و تند توی دلم گفته بودم . مثل شوق خوردن یه تیکه بزرگ ته دیگ چرب بود وقتی که از مدرسه تا خونه رو می دویدم که زودتر از بقیه برسم سر سفره . مثل آرزوی یخ در بهشت توی ظهر تابستون بود وقتی که لیوان آب و قند و آبلیمو رو تو یخچال میذاشتم و بعدش هی انتظار...
بالاخره یخ در بهشت من درست سر گرم ترین ساعت گرم ترین ظهر گرم ترین تابستون زندگیم درست شد . اون وقتا که دستم از یخ در بهشت خنکم خالی بود دلتنگ نبودنش بودم و حالا که توی دستمه دلتنگ تموم شدنش .
واسه همینه که هیچ وقت نفهمیدم چه فرقی می کنه بودن یا نبودن یه نفر و قتی که حتی کنار اونم باز دلت براش تنگه.
وقتی که صبحها با صدا و عسل چشماش دوباره به این دنیا پرت می شی باز دلت برای اون تنگه
وقتی که یه نفر جاش همیشه خدا کنارت خالیه ... حتی وقتی که کنارته.