گاهی بعضی خاطره ها یادش به خیر ندارند . آه می کشی از ته دل و جگرت می سوزد مثل پرپر شدن عزیزی یا لمس جای خالی کسی که دوستش داری . اما هر چه هست یادش به خیر ندارد...
وقتی بر فرش مسجد کوی دانشگاه راه می رفتم و کف پایم از شیشه های خرد شده می خراشید و با خون ماسیده بر تار و پودش نمناک می شد , یا گلویی که از حجم دود گاز اشک آور می سوخت و قلبی که خودش را به دیوار سینه می کوبید یا خشمی که فریادی می شد از ته دل , یا بغضی که می ترکید از دیدن اتاق دانشجویی که در ندارد , حرمت ندارد , دلت می سوخت از آنهمه درد , آنهمه خون , آن همه بی کسی ...
تیرماه هفتاد و هشت را می گویم , یادت هست ؟
می دانم یادت هست اما بی گمان یادش به خیر ندارد.
نسل من نشکست , نمی شکند. بر زمین نیفتاد , نمی افتد . نسل من سکوت نکرد و نمی کند .
نسل من علی وار فریادی شد بر پیکر استبداد . نسل من ایستاده می میرد.
نسلی که ایستاده می میرد همیشه زنده است : مردی که زنده است یادش به خیر ندارد...